|
خانه و خاطره ها
یک جایی توی خانه کودکی هایم ، یادگارهایی را جا گذاشته ام...
زمان رفتنت را روی دیوار های اطاقم ثبت کرده ام تا شاید همراهت شوم در گذران دلتنگیها ... تو نیستی برای لحظه هایی که باران موهایمان را خیس می کرد و بدون چتر رها می شدیم میان کوچه های ِمه گرفته ... بانو … خوش خیالیهایم را باور کرده ام در تصویر قاب عکست ... هنوز بوی عطر تو را می دهد آن شال آبی آویخته بر صندلی و آن لباس حریر گلدار... شانه ات را جا گذاشته ای کنار آیینۀ دیواری که هر صبح با حرکت انگشتانت در چین و شکن موهایت آنها به رقص در می آوردی... می دانم این روزها تو بی تاب تر ازمنی تا دوباره سر خوشانه و رها به آغوش تنهایم پناه ببری !
۱۳٩۱/٢/۳٠ | ۱:٠٩ ق.ظ | شهلا- فراهانچی | نظرات ()
صدایم می کنند انگار کوچه های خلوت بی تردّد و سکوت پنجره ها ی بسته. برف می بارد سنگین و سرد... قدمهایم را شماره می کنم تا انتهای یک خیابان و درختهای کاج خاموشش... پرنده ای انگار می خواند رفتن ، تقدیر است ! بی تردید باور کرده ام روزی من هم پرواز را تجربه خواهم کرد در مفهوم رها شدن ... یا چیزی شبیه اوج گرفتن به سمت سرزمینی که مرا می خواند به خود... اما کدام صفحۀ تقویم سال برگریزانش هم زمان خواهد شد با رفتنم ؟... ۱۳٩۱/٢/٥ | ۱٢:٤٦ ق.ظ | شهلا- فراهانچی | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |