|
خانه و خاطره ها
یک جایی توی خانه کودکی هایم ، یادگارهایی را جا گذاشته ام...
برای خدا حافظی از تو در ابتدای یک جادۀ سرد و مه گرفته ایستاده ام .. باورم نمی شود پایانت رقم خورده باشد در دفتر تاریخ فصلها !!! انگار همین دیروز بود که یک گل قاصدک روی شیشه های پنجره اطاقم نشست ... همان لحظه ها بود که گونه های داغم قطره های باران را حس کرد ... اگر چه روزهایم چندان شاد نبود اما درختان صبور پاییز برگهای خوش رنگ عنابی و باران گاه به گاه مرا شوق زندگی می داد. نمی دانم کدامین روز دوباره ملاقاتت کنم در انتهای یک فصل گرم همراه با نسیمی که بوی گلهای نرگس را تا دور دستهای خاطره می برد!
می خواستی تنهائیت را تقسیم کنی میان خودت و من اما حسابگریت فریبکارانه بود آن را ضرب کردی و بعد ها آن قدر سرت شلوغ شد که یادت رفت زمانی تنها بودی ... ۱۳٩٠/۱۱/٩ | ۱٢:٠٠ ب.ظ | شهلا- فراهانچی | نظرات ()
لبخند را بار دیگر به میهمانی لبهایم بخوان... من امروز بر این باور هستم که دستهایی در کار اندوهند تا تبسم را از صورتم خط بزنند ... عشق را دوباره با لبهایت هجّی کن تا دفتر غبار گرفتۀ خاطراتمان رنگ تازه گی بگیرد... پاییز از نگاه شاعرانه ام زیباترین استثنا ست میان فصلهای خدا و اینک که شادمانه به تماشای حضور دوباره اش سر بر شانه ات نهاده ام دستهایت حکایت روزهایی را باز گو خواهد کرد که از میان جاده های خیس عبور می کردیم و سکوتم حرفها یی داشت که جز با تو با هیچکس دیگر اشتیاق گفتن نمی یافت ---
پاییز من... برای آمدنت آن چنان مشتاقم که تمام دردهایم را فراموش خواهم کرد. دوباره نوشته هایم رنگ برگهای تو را خواهد گرفت و خیس خواهد شد تمام پنجره های غبار گرفتۀ خانه ام . نسیم پرده های حریر اطاقم را به بازی خواهد گرفت و من با چتری در دست در یک خیابان مه آلودو بارانی همراه با آهنگ افتادن برگها قدم خواهم زد تا انتهای پاییز ...
۱۳٩٠/٩/٢۳ | ۱:۱٩ ب.ظ | شهلا- فراهانچی | نظرات ()
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |